فرزانه تو سخت‌ترین روزای زندگی کنارم بود.

تابستونی که پیش دانشگاهی بودم، با مامان دعوام شد و رفتم خونه ی پروین (مامان بزرگم). چون با مامان قهر بودم کلاس های کنکور و هم نمی رفتم. نمیخواستم مامان و تو مدرسه ببینم. اینقدر که عصبانی بودم ازش. هیچ یادم نمیاد سر چی با هم دعوا کردیم، سر چی ازش ناراحت بودم ولی یادمه فرزانه خط به خط جزوه ها رو می‌نوشت و برام می آورد که از درس عقب نمونم.

همیشه ی خدا نگرانم بود. که جا نمونم از زندگی ...

هر بار که خاطراتم رو باهاش مرور میکنم خودم رو تو یه اتاق تاریک میبینم که فرزانه در اتاق رو باز میکنه و نور میاره به تاریکی هام.

مثل اون روزِ دادگاه. تو اتاق، من بودم و قاضی و وکیل عطا. سیاه مطلق بود همه چیز.

جوری گریه میکردم که حتی نمیتونستم حرف بزنم. تنهاترین عالم بودم. احساس می‌کردم دارم از درون از هم میپاشم از شدت فشار. یک آن چشمم به در افتاد. فرزانه دم در ایستاده بود. نور بود تو تاریک ترین روز زندگیم.

کاش منم گاهی نور باشم براش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردین ۱۴۰۳ساعت 8:38 توسط . |