زیر درخت توت، تو حیاط مدرسه، یه حصیر پهن کردیم و نشستیم.
من، فاطمه، مامان، مامانینا، الهام، خانم شریعتی و آراد. بچه های خانم مشکی هم بودن؟ یادم نمیاد!
بدمینتون بازی کردیم، حرف زدیم ... خانم شریعتی یه نگاهی به ما ۳ تا کردن و گفتن چقدر خوشحالم از اینکه کنار هم میبینمتون. به من و فاطمه و الهام گفتن.
به نظرم قبل تصادف مامان بود. بعدش ماها با هم تهران رفتیم. تولدامون کنار هم بودیم.
خیلی زود جمعمون از هم پاشید. شهریور ۹۹. خانم شریعتی از شاهد رفت بعد فهمیدیم درگیر سرطان شده.
من دیگه الهام رو ندیدم. خانم شریعتی و ندیدم.
تا امروز :)
استوری الهام: آرام بخواب مادر
یهو مثل یک فیلم تمام آنچه ازشون تو ذهنم مونده بود با دور تند پلی شد.
و صدای خانم شریعتی: چقدر خوشحالم شما سه تا رو کنار هم میبینم.
مثل سه تا خواهر ...