خوان داوید نازیو به تعبیری فرویدی میگوید رنج انسان سه منشأ بزرگ دارد: ابتدا «طبیعت به عنوان قدرت مطلق» سپس «ضعف و سستی بدنمان» و در انتها «عشق». آری عشق! هرچند که ما برای رهایی از درد و رنجِ تنهایی محتاج عشق و دوست داشتنیم اما با عکس این حالت مواجه شدهایم زیرا به زبان فروید: «ما به ابژه عشق خود به خطرناکترین شکل ممکن وابستهایم و خود را در معرض درد بیکرانی قرار میدهیم اگر او را به خاطر بیوفایی یا مرگ از دست بدهیم. با اینکه عشق شرط اساسی سرشت بشر است، همچنان مقدمه انکارناپذیر رنج ما باقی میماند. هرچه بیشتر عشق بورزی بیشتر درد میکشی.» پس آنکه عاشق میشود خودش را در معرض درد بیکران بیوفایی یا مرگ قرار میدهد؛ با چنین پیش انگارهای از عشق است که بسیاری از عشق حذر میکنند تا رنج بیوفایی یا فراق را نکشند، اما میتوانیم این تعبیر را از نیچه وام بگیریم و به عشق دوبار آری بگوییم، بار اول همان لحظهی باشکوهِ شور عاشقانه است که تقریباً همهی آدمها حداقل یکبار آن را تجربه کردهاند اما بار دوم آری گفتن به آری گویی اول است؛ در آری گویی دوم مشتاق بازگشت همان لحظهی اول عشق و تجربهی دوباره آن خواهی بود؛ زیرا پذیرفتهای که فقدان پیامد عشق است و درد پیامد فقدان.
عباس ناظری.