من هر سال ۱ فروردین میام اینجا با خودم حرف میزنم. از انچه که در یکسال گذشته از سر گذروندم. صبح که پاشدم شروع کردم به نوشتن و مجبور شدم نیمه رهاش کنم. باید میرفتم به بابا سر میزدم بعدش هم با فرزانه قرار داشتم برم کمکش برای اثاث کشی. شب هم خونه ی مامان بزرگم. الان رسیدم خونه. نیم ساعته دارم کلنجار میرم و خاطراتم رو مرور میکنم که چیزی از قلم نیفته اما نمیشود که بشود.
اصلا یه چند وقتی میشه که دیگه حوصله ی نوشتن ندارم.
اون نوشته ی چند صفحه ای بی سر و ته و همونجا رها کردم.
میرم پادکست گوش بدم بعدش هم بخوابم.
قول و قرارهام رو هم تو دلم نگه میدارم ...