جلسه رو خوب شروع کردم.
طرد شدم. خیلی طرد شدم. از همه جا. از همه کسی. خواستگارانم همه جلسه اول اومدن رفتن. خواهر ناکامی و تجربه رو کرده. من چه خاکی تو سرم بریزم با این حجم ناکامی که تجربه کرده؟
به ناکامی های خودم فکر کردم. قابل مقایسه نبود.
گفت هیچ خاطره ای از بچگیش نداره. این و گذاشت اخر جلسه گفت. باید جلسه رو نگه میداشتم. ولی بهش گفتم موضوع به این مهمی و چرا گذاشتی آخر جلسه؟ باید هفته ی دیگه حرف بزنیم ازش.
از دفتر اومدم بیرون شهر شبیه فیلمهای آخرالزمانی شده بود. گرد و خاک. عجیب و غریب.
یه پسری به نام مخفف میم، یه دو سالی میشه من و تو اینستاگرام دنبال میکنه. از قضا خونه ش هم نزدیک ماست. بهم قبل جلسه مسیج زد میخوام ببینمت. با اینکه آدم تلخ و سختی هستی. ولی اگه اکی هستی ببینمت. توضیح دادم جلسه دارم. گفت بعد جلسه یه تک پا فقط. گفتم اکی. بعد جلسه تکست دادم کارم تمومه. لوکیشن فرستاد. بهار ۱۸. رفتم و دیدم یه مرد سوپر خوشتیپ کنار خیابون ایستاده. با دست اشاره کرد که برام جا پارک گرقته.
در ماشین و باز کرد و یا کادو گذاشت رو صندلی شاگرد گفت یه چیز ناقابله. پیاده شو یکم قدم بزنیم.
در ماشین و قفل کردم و رفتم تو پیاده رو. با یه فاصله ای قدم میزد. ساکت بودم. گفت حرف بزن. گفتم چی بگم؟ حرفی ندارم راستش.
گفت میدونم خیلی هم فاز نیستیم. ولی دختر عجیبی هستی. پرسیدم چطور؟ گفت محکمی، قاطعی. لوس نیستی.
سرم رو تکون دادم نمیدونم به چه نشانه ای.
پرسید چند وقته تو رابطه نیستی؟ گفتم داره ۲ سال میشه. گفت چرا بریک اپ کردی؟ گفتم نمیدونم.
سکوت کرد.
گفت یعنی چی؟ گفتم بدون هیچ حرفی هر کی رفت سی خودش دیگه. گفت یعنی نپرسیدی؟ چرا؟ چی شد؟ گفتم یه دست و پایی زدم ولی خوب ... خیلی کلنجار نرفتم با داستان.
برگشتم خونه.
مسیج زد من خیلی ازت خوشم اومده.
همینجوری هم ولت نمیکنم برم!
قول میدم.
:)