تبليغاتX
دختری که خودش را گم کرد
همیشه آن موقع ها که باید باشی نیستی!!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 14:4 توسط сусан

 

امروز میلاد توست

اری

تویی که  صبح تولدت برای نشنیدن تبریکات موبایلت را خاموشی کردی

تویی که حتی انتظار نمی کشیدی

یا شاید هم زیادی انتظار کشیدی که انها که همیشه بودند امروز هم باشند!!

ولی امیدی به بودنشان نداشتی

عزیزدلم!

امروز مادرت چشمم به در است تا دلبندش را که ۲۶ سال پیش یک همچین روزی به دنیا آورده ببیند.

مادرت دلش پر می کشد برایت..

تو که او را می شناسی..قد تمام دنیا مهربان است و جز خیر هیــــــــــــــــــــــچ نمی خواهد برایت.

و نه تنها مادرت...که تمام نزدیکانت به یادتند و دلشان می خواهد که روز میلادت را با تو باشند...

روزت مبااارک:)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:52 توسط сусан |

 

و خوب که بهش فکر کنیم همه‌ی ما آدم‌های بیچاره‌ای هستیم.

 

«مرد سوم- گراهام گرین- ترجمه‌ی محسن آزرم- نشر چشمه»

+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:17 توسط сусан |

یکی بیاید و این اعتقادات از دست رفته ی مرا به من باز گرداند!!!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 19:21 توسط сусан

کاش مادرم این همه خودش را به پای من نمی ریخت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:32 توسط сусан

این جا ۲ روز است که هی باران می آید و نمی آید.

هوا شده هوای مرور خاطرات...شده مینسک

سرزمین سبزینه ی من.

رفتم به روزهای خوش اما پر از دلتنگی

روزهایی که باران شده بود تمام دلخوشی.

که به هوایش تمام راه دانشگاه و خوابگاه را پیاده گز می کردیم.

که از آن کلیسای قرمز زیر باران عکس بگیریم...

  

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:5 توسط сусан |

من از بدبختی و بیچارگی و فلاکت و درد هراسی ندارم...

من دیگر نه نگران آینده ام نه گذشته

و نه هیچ...

آرزوهایم را هم که به گور ببرم ,بردم!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:11 توسط сусан |

اصا عاشق این دخترم من

با این همه بچه پورو بازیم

با این همه سر به هواییم

با این همه بی حواسیم

بی توجهیم

باز هر موقع که سرو کلم پیدا می شه انگار نه انگاااااااار

نه غر میزنه نه سرزنش

هیچی

دمت گرم شازده جونم

همینه که شدی بهترین دوستم:)

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 16:24 توسط сусан |

نتوانستم برای نوروز امسال چیزی در خور بنویسم برای خودم

برای آینده ام

برای روزهایی که  دارم گذشته ام را مرور می کنم

نوروزهای زندگیم را مرور می کنم

من اصلا امسال هیچ نفهمیدم از سال نو ,از دلهره ها و خوشی هایش

از هیجانش...

از هیچ چیزش هیچ نفهمیدم

من حتی از آن مهمترین حادثه ی زندگانیم هم هیچ نفهمیدم

من فقط فهمیدم که ثانیه ثانیه هایم خالی بود از نگرانی,از آینده و حتی آرزوهایم که همیشه موقع سال تحویل بهشان فکر می کردم

من فقط می دانم که امسال متفاوت ترین سال زندگیم را داشتم,همین!

+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 14:3 توسط сусан |

می گوید

چند وقتی است که غم از این خانه رخت بر بسته

خوشحالم از شنیدنش

آرزویم این بود

آرزویم این بود که آرام بگیرد

که اثری از درد و رنج در جسمش نبینم

که نبینم  برای فرار از درد روح به درد جسمانی پناه ببرد

که...

خوشحالم از خوشحالیت عزیز دلم:)


+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:55 توسط сусан |