امروز میلاد توست
اری
تویی که صبح تولدت برای نشنیدن تبریکات موبایلت را خاموشی کردی
تویی که حتی انتظار نمی کشیدی
یا شاید هم زیادی انتظار کشیدی که انها که همیشه بودند امروز هم باشند!!
ولی امیدی به بودنشان نداشتی
عزیزدلم!
امروز مادرت چشمم به در است تا دلبندش را که ۲۶ سال پیش یک همچین روزی به دنیا آورده ببیند.
مادرت دلش پر می کشد برایت..
تو که او را می شناسی..قد تمام دنیا مهربان است و جز خیر هیــــــــــــــــــــــچ نمی خواهد برایت.
و نه تنها مادرت...که تمام نزدیکانت به یادتند و دلشان می خواهد که روز میلادت را با تو باشند...
روزت مبااارک:)
و خوب که بهش فکر کنیم همهی ما آدمهای بیچارهای هستیم.
«مرد سوم- گراهام گرین- ترجمهی محسن آزرم- نشر چشمه»
هوا شده هوای مرور خاطرات...شده مینسک
سرزمین سبزینه ی من.
رفتم به روزهای خوش اما پر از دلتنگی
روزهایی که باران شده بود تمام دلخوشی.
که به هوایش تمام راه دانشگاه و خوابگاه را پیاده گز می کردیم.
که از آن کلیسای قرمز زیر باران عکس بگیریم...
من دیگر نه نگران آینده ام نه گذشته
و نه هیچ...
آرزوهایم را هم که به گور ببرم ,بردم!!!
با این همه بچه پورو بازیم
با این همه سر به هواییم
با این همه بی حواسیم
بی توجهیم
باز هر موقع که سرو کلم پیدا می شه انگار نه انگاااااااار
نه غر میزنه نه سرزنش
هیچی
دمت گرم شازده جونم
همینه که شدی بهترین دوستم:)
برای آینده ام
برای روزهایی که دارم گذشته ام را مرور می کنم
نوروزهای زندگیم را مرور می کنم
من اصلا امسال هیچ نفهمیدم از سال نو ,از دلهره ها و خوشی هایش
از هیجانش...
از هیچ چیزش هیچ نفهمیدم
من حتی از آن مهمترین حادثه ی زندگانیم هم هیچ نفهمیدم
من فقط فهمیدم که ثانیه ثانیه هایم خالی بود از نگرانی,از آینده و حتی آرزوهایم که همیشه موقع سال تحویل بهشان فکر می کردم
من فقط می دانم که امسال متفاوت ترین سال زندگیم را داشتم,همین!
چند وقتی است که غم از این خانه رخت بر بسته
خوشحالم از شنیدنش
آرزویم این بود
آرزویم این بود که آرام بگیرد
که اثری از درد و رنج در جسمش نبینم
که نبینم برای فرار از درد روح به درد جسمانی پناه ببرد
که...
خوشحالم از خوشحالیت عزیز دلم:)